گریز از لحظه ها
...پرده را برداریم: بگذاریم که احساس هوایی بخورد
توی خوابم نمیدید... نقطه پایان پی نوشت: اگه دارم می سوزم، حقمه مرگ همین لحظه های دلتنگی ست که گلوی دوستت دارم ها را می فشارد... مرگ همین بغض های نیمه شبان است که درد را هجی می کنند... لحظاتی هست که هیچ چیز این دنیا قانعت نمی کند، و تو فقط نیاز به اندکی مردن داری... بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید! بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی عود آید! این را کسی دریابد، که او را مشامی باشد! زیاد دلم هوای پدر می کند ای کاش باران ببارد... مادرم مرا خلق کرد، آفریدگار زمینی ام... پدرم شور آموختن را در وجود کودکانه ام کاشت و رفت تا لب هیچ... پشت حوصله ی نورها و هیچ فکر نکرد که ما... برای خوردن یک سیب چه تنها مانده ایم! ... . . .
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
دردهای پوستی کجا؟
دردهای دوستی کجا؟؟؟
...
بهشت ترازو، بهشت میزان، بهشت سلام!
***
این روزها که هستیم، این حال ها که هستیم، رویای کفه ها و وزنه هایی که بین راستی و ناراستی فرق بگذارند، بهشتی است برای خودش. ابزارهای اندازه گیری که بی وزنی را نشان دهد و نشود عدالت عقربه هایشان را خرید یا دست کاری کرد باغ عدن ماست. اصلا عجیب ترین توصیف روز واپسین همین است:
"راستگویان را، آن روز، راستی شان سود می بخشد."
سود؟ راست؟!
***
خستگی هایی هست که با تکیه و تخت و پشتی از میان نمی رود... شاید دلتنگ روز واپسینی هستیم که آب به آب بپیوندد و سنگ به سنگ و هیچ سنگی نتواند وانمود کند آب است...
***
رمضان های تازه، طمع های نو لازم دارد، رویای ترازو، رویای حساب، رویای کتاب. رویمان سیاه ولی هیچ وقت بلد نبوده ایم که تاجر نباشیم، همیشه اندکی طمع لازممان بوده است.
***
کفایت کننده تنهایان ناتوان!
تنهایم اگر بگذاری، که مرا یاری دهد؟ ناتوانم اگر بگذاری، که توانم دهد؟
پرورده را جز پروردگار پناه ندهد.
اگر رشته پیوندت را بگسلی، راهی برای دستیابی به هیچ آرزویی نخواهم داشت.
***
عاشقتم خدا!


